خرید بک لینک
چرا انسان نیاز دارد که سخن بگوید ؟رسا صدفیان سُخَن ، بابی است که همیشه باز است و این ویژگی برای انسان است که میتواند سخن را به زبان و زبان را به سخن بیارآید . اما سخن چیست ؟ سخن در آنچه که میسازد، اندیشه است . واندیشه شاید در تکامل و بلوغ زیستی است که همراه تحوّل می شود . سفری به موازات دانشی که با جهان زیست خود در تعاملات و تضادهای خود همزاد است . از اینروست که انسان سخنگو ، حیوانی است کامل . کمال در این حیوان به ذات زبانی اوست که توان بیان اندیشه را دارد و این اندیشه به قدرت زبان فرصت رهایی از بند فضای محصور در دنیای سفالینه انسان میبخشد تا انعکاس آینده را به نمایش بگذارد .اما ، انسان که زبان را کشف[صدفیان1] و آنگاه آن را به برترین ابزار جهان بدل ساخت شاید در نخستین گام جدایی از کالبد حیوانی اش نمی دانست که چگونه این جهش تاریخی و ژرفناک خود را به ثمر می رساند ؟ آنچه که دستاورد کهن و عتیق اوست در این کهنه رباط این واقعیت درخشان است که شاه ابزار تمدنی انسان در قالب زبان و کیفیت بیانی آن در حوزه و جغرافیای طبیعی است که برایش امکان تخیّل و تصوّری فراتر از قدرت زیستی اش به ارمغان دارد .انسان زبان ورز که سخنوری یکی از دانشهای انحصاری در اوست امروزه به شاخص این معیار در میان خویش نیز به تکثّر و تنوّعی از دریافتهای عینی و عقلی دست یافته است . شاید این انسان که زبان را در گستره اجتماعی حلقه پیوست اجزاء در بستر یک کلیّت عامّ می داند تصوّر نمی کرد که این مهارت او در گسست میان ادراکات متکثّر چه بسا نقشی به غایت کارآ و ژرف در ساخت بندی های شناختی ایفا خواهد کرد و از این منظر است که هماره این دنیا ، جهانی آمیخته به تضاد های بنیادین است . اما، مهمترین باب سخن پیرامون زبان ، محصول ماندگار

برچسب: نویسنده: هستی امیری تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1402 ساعت: 1:04

شبی که بیدار است شبی که بیدار است .رسا صدفیان صبحی که میاید و در بدرقه شب ، بساط خویش می گسترد . اما این صبح نمی داند که برای رسیدن باید از شب بگذرد . شبی که سفری در خلوت تنهایی میان ازدحام خواب و سکوت دارد .یلدا؛ این تنها شبِ بیدار است که مسافران خود را به صبح میرساند . یلدا، یک واژه نیست گر چه در قامت آن می گنجد . برای همین است که واژه ها همواره در ماهیّت خود به چند گانگی های هویّتی نیز میرسند که آن را میتوان در ( فهمی ) که از کالبد مفهومی آن می تراود در درک جمعی محصور کرد . پس مفهومی که یلدا را برای نمادینه شدنش در میان دوآلیسمی از آگاهی های میان عناصر متضاد گرفتار می سازد ، نه به آن تصوّری است که میخواهیم ستیز را در قامت زمان و مکان در دو سوی این آگاهی جمعی نهادینه کنیم . بل ، بشر از آنروزی که فهمید زمین مام و گهواره اوست برایش ساحتی ماورایی در عین مادّی بودنش پدید آورد تا بداند که هر چه هست و دارد و می سازد و می پردازد ، همه از زمین است و آسمان بر او می بالد و می بارد . حال، این زمین در نظمی که پدیداری آن در ساختار هستی ، همچنان در هاله ای از تقدّس و تفحّص بر گرد مداری پویاست ، هنوز نوع برتر شده خود را از گونه موجودات متکثّر و متنوّع به تقابلی آشکار از چرایی ها اشاره می کند .اما این بشر که زمین را مأمن و پناه خویش می داند برایش الاهه هایی مافوق خویش می سازد تا در اشارات خود به آنچه پذیرفته بی پاسخ نماند . فرهنگ ،در کلیّت تامّ خود این توانایی را برای او ریشه دار کرده است . ریشه ای که آبشخور آن همان زمین است . یلدا اگر در جغرافیای خود میان نظم هستی با اندکی فاصله از دیگر گردشهای میان دو گانه های متضادّی از نور و سایه در نقطه ای خاص به تعامل می رسد برمدار همان نظم هستی است

برچسب: نویسنده: هستی امیری تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1402 ساعت: 1:04

صفحه بندی